یا نکنی من به یادت هستم، آرزویم همه خوشبختی توست ...
مردها در چارچوب عشق٬ به وسعت غیر قابل انکاری نامردند! برای اثبات کمال
نامردی آنان٬ تنها همین بس که در مقابل قلب ساده و فریب خورده ی یک زن،
احساس می کنند مردند. تا وقتی که قلب زن عاشق نشده ٬ پستتر از یک ولگرد٬
عاجزتر از یک فقیر و گداتر از همه ی گدایان سامره. پوزه بر خاک و دست تمنا
به پیشش گدایی میکنند، اما وقتی که خیالشان از بابت قلب زن راحت شد، به
یک باره یادشان می افتد که خدا مردشان آفرید!! و آنگاه کمال مردانگی را در
نهایت نامردی جست و جو میکنند...
1. دانستم کار مرا ديگری انجام نمی دهد، پس تلاش کردم.
2. دانستم که خدا
مرا می بيند، پس حيا کردم.
3. دانستم رزق مرا ديگری نمی خورد، پس آرام شدم.
4. دانستم پايان کارم مرگ است، پس مهيا شدم.
ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم
بلاگردان آن قلبم که با زخم دو صد خنجر
به پیش هر کس و نا کس پی مرهم نمی گردم
زمین خاکیم اما غرورم کم نمی گردد
سرم در زیر بار آسمان هم خم نمی گردد.
در این دنیای تنهائی که لبریز است ز دیوانه
عجین سایه خویشم پی آدم نمیگردم
برای همه لبخند دارند. همانها که همیشه هستند، برای همه هستند. آدمهای ساده
را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعتها تماشا کرد؛ عمرشان کوتاه است. بس که هر
کسی از راه می رسد یا ازشان سوء استفاده می کند یا زمینشان میزند یا درس ساده
نبودن بهشان می دهد. آدم های ساده را دوست دارم. بوی ناب “آدم” می دهند.
احساس تنهایی بیشتری می کند.
موشی درخانه تله موش دید، به مرغ و گوسفند و گاو خبرداد، همه گفتند: تله موش
مشکل توست به ما ربطی ندارد. ماری درتله افتاد و زن خانه راگزید، ازمرغ برایش
سوپ درست کردند، گوسفند را برای عیادت کنندگان سربریدند؛ گاو رابرای مراسم
ترحیم کشتند و تمام این مدت موش درسوراخ دیوار مینگریست و میگریست...
دخترک طبق معمول هر روز، جلوي کفش فروشي ايستاد و
به کفشهاي قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد. بعد به بسته هاي
چسب زخمي که در دست داشت خيره شد و ياد حرف پدرش
افتاد :" اگر تا آخر ماه هر روز بتوني تمام چسب زخمهاتو
بفروشي آخر ماه کفش هاي قرمز رو برات مي خرم.
" دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت: يعني من بايد
دعا کنم که هر روز دست و پا يا صورت 100 نفر زخم بشه تا...
و بعد شانه هايش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت: نه... خدا
نکنه...اصلا کفش نمي خوام...
كوروش كبير: در دنيا از سه آهنگ خوشم نمي آید:
صداى
كودكى از
بى مادرى! صداى
مجرمى از
بى گناهى!
صداى عاشقى از جدايى...
باوفا باشی خیانت میکنند
مهربانی گرچه آیین خوشی ست،
مهربان باشی رهایت میکنند
آدم با غرور مي تازد، با دروغ مي بازد و با عشق مي ميرد.
شکسپير می گويد: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای
تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همين امروز به من هديه کن.
درد نامه يک زن ايرانی ( من يک انسانم )....
اگر به خانه ی من آمدی... برایم مداد بیاور..... مداد سیاه... میخواهم روی چهره ام
خط بكشم تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم ، یك ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم
نیفتم! یك مداد پاك كن بده برای محو لبها..... نمی خواهم كسی به هوای سرخیشان ،
سیاهم كند! یك بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم.... شخم بزنم وجودم
را ... بدون اینها راحت تر به بهشت می روم گویا! یك تیغ هم ؛تا موهایم را از ته
بتراشم.... سرم هوایی بخورد... و بی واسطه روسری كمی بیاندیشم! نخ و سوزن
هم بده ، برای زبانم می خواهم ... بدوزمش به سق.... اینگونه فریادم بی صداتر
است! قیچی یادت نرود....می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور كنم ! پودر
رختشویی هم لازم دارم..... برای شستشوی مغزی.... مغزم را كه شستم ، پهن
كنم روی بند... تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی كه عرب نی انداخت...
می دانی كه؟ باید واقع بین بود ! صدا خفه كن هم اگر گیر آوردی بگیر......
می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب ، برچسب فاحشه می زنندم.... بغضم را
در گلو خفه كنم! یك كپی از هویتم را هم می خواهم.... برای وقتی كه خواهران و
برادران دینی به قصد ارشاد، فحش و تحقیر تقدیمم می كنند! اگر جایی دیدی "حقی"
می فروختند ..... برایم بخر.... تا در غذا بریزم..... ترجیح می دهم خودم قبل از
دیگران حقم را بخورم! و سر آخر اگر پولی برایت ماند... برایم یك پلاكارد بخر...
به شكل گردنبند..... بیاویزم به گردنم.... و رویش با حروف درشت بنویسم:
"من یك انسانم "... " من هنوز یك انسانم" .... " من هر روز یك انسانم" ...
دکتر علــی شـریعـتی
خوشبخـتي ما در سه جمله است:
تـجربه از ديروز، استـفاده از امروز و امـيد به فـردا...
ولـي مـا بـا سه جمله ديگر زندگيمان را تباه مي کنيم:
حـسرت ديـروز، اتـلاف امروز و تـرس از فـردا.

