وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم.
وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم.
وقتی که او تمام کرد من شروع کردم.
وقتی او تمام شد من آغاز شدم.
و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن است مثل تنها مردن!
((او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد
نشست.))
این آیه برخی از خانمهای کلاس انجیل خوانی را دچار
سردرگمی کرد. آنها نمیدانستند که این عبارت در مورد
ویژگی و ماهیت خداوند چه مفهومی میتواند داشته باشد.
از این رو یکی از خانمها پیشنهاد داد فرایند تصفیه و
پالایش نقره را بررسی کند و نتیجه را در جلسه بعدی
انجیل خوانی به اطلاع سایرین برساند.
همان هفته با یک نقرهکار تماس گرفت و قرار شد او را
درمحل کارش ملاقات کند تا نحوه کار او را از نزدیک
ببیند. او در مورد علت علاقه خود، گذشته از کنجکاوی
در زمینه پالایش نقره چیزی نگفت.
وقتی طرز کار نقره کار را تماشا میکرد، دید که او
قطعهای نقره را روی آنش گرفت و گذاشت کاملاً داغ
شود. او توضیح داد که برای پالایش نقره لازم است آن
را در وسط شعله، جایی که داغتر ازهمه جاست نگهداشت
تا همه ناخالصیهای آن سوخته و از بین برود.
زن اندیشید ما نیز در چنین نقطه داغی نگه داشته
میشویم.
بعد دوباره به این آیه که میگفت: «او در جایگاه پالاینده
وخالص کننده نقره خواهد نشست» فکر کرد. از نقره کار
پرسید آیا واقعاً در تمام مدتی که نقره در حال خلوص
یافتن است، او باید آنجا جلوی آتش بنشیند؟
مرد جواب داد بله، نه تنها باید آنجا بنشیند و قطعه نقره
را نگهدارد بلکه باید چشمانش را نیز تمام مدت به آن
بدوزد...اگر در تمام آن مدت، لحظهای نقره را رها کند،
خراب خواهد شد.
زن لحظهای سکوت کرد. بعد پرسید: «از کجا میفهمی
نقره کاملاً خالص شده است؟» مرد خندید و گفت: «خوب،
خیلی راحت است. هر وقت تصویر خودم را در آن
ببینم.»
اگر امروز داغی آتش را احساس میکنی، به یاد داشته
باش که خداوند چشم به تو دوخته و همچنان به تو خواهد
نگریست تا تصویر خود را در تو ببیند...
خدا خر را آفرید و به او گفت؛ تو بدون خستگی
از طلوع تا غروب خورشید بسته های سنگین را بر پشت خود
حمل می کنی و علف می خوری. تو عاقل نیستی و تا ۵۰ سال
عمر می کنی. پس تو یک خر خواهی بود!
من زیاد است، برای من ۲۰ سال کافی است! پس خدا به او ۲۰
سال زندگی عطا کرد.
دوست انسان خواهی بود، هر چیزی که انسان به تو می دهد
بخور، و ۲۵ سال عمر کن. پس تو یک سگ خواهی بود!
سال زندگی کافی است! و خدا عمر سگ را ۱۰ سال کرد.
می پری و کار های احمقانه انجام می دهی. تو خیلی برای
دیگران سرگرم کننده خواهی بود و ۲۰ سال عمر می کنی. پس
تو یک میمون خواهی بود!
برای من کافی است! پس خدا عمر او را ۱۰ سال کرد.
که در زمین دارای درکی و برای کنترل دیگر حیوانات از قدرت
تشخیص خود استفاده خواهی کرد. تو جهان را تسخیر خواهی
کرد و ۲۰ سال عمر می کنی.
کافی نیست! از خدا تقاضای ۳۰ سال عمر خر، ۱۵ سال عمر
سگ و ۱۰سال عمر میمون را که رد کرده بودند را نمود.
بعد ازدواج کرده و ۳۰ سال مانند خر کار و بارکشی می کند. بعد
از بچه دار شدن ۱۵ سال دیگر عمر خود را مانند یک سگ از
خانه و غذا مراقبت می کند. بعد از پیر شدن هم ۱۵ سال بقیه
عمر خود را مانند میمون از این خانه به آن خانه و از پیش این
فرزند به پیش آن فرزند رفته و برای سرگرم کردن نوه های خود
کار های احمقانه انجام میدهد.
۱.مسئولیت زاده توانایی نیست ، زاده آگاهی است و زاده انسان بودن.
۲.دلی که از بی کسی غمگین است ، هر کسی را می تواند تحمل کند.
۳.ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.
۴.عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است.
۵.اگر پیاده هم شده است سفر کن ، در ماندن می پوسی.
۶.خدا و انسان و عشق ، این است امانتی که بر دوش ما سنگینی می کند.
۷.قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.
۸.مرا کسی نساخت ، خدا ساخت . نه آنچنان که کسی می خواست ، که من کس
نداشتم . کسم خدا بود ، کس بی کسان.
۹.هر کسی را نه بدان گونه که هست احساسش می کنند ، بدان گونه که احساسش
می کنند ، هست.
۱۰.استوار ماندن و زیر هر باری نرفتن ، دین من است.
و شما : ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید ! پس از این جز
سکوت سخنی نخواهم گفت. و شما : ای چشمهایی که تنها صفحات سیاه را
می خوانید ! پس از این جز سطور سپید نخواهم نوشت. و شما : ای کسانی که
هرگاه حضور دارم بیشترم تا آنگاه که غایبم... پس از این مرا کمتر خواهید دید...
- کتاب 'خلقيات ما ايرانيان' به قلم روانشاد محمد علی جمال زاده
-
مهمونی میدیم اونهایی که دوست داریم و نداریم رو دعوت میکنیم. یواشکی
-
به لباسای اونهایی که دوست نداریم میخندیم. بعد که رفتند با دوستهای
-
خودمونیمون میشینیم به حرفهاشون میخندیم! توی مهمونی واسه همدیگه
-
جوک ترکی میگیم! جوک لری میگیم! اصفهانیها رو مسخره میکنیم. میگیم
-
کاشونیها ترسواند! رشتیها بیغیرتند! کردها خرمتعصب هستند! آبادانیها
-
لاف میزنند!
پایین شهریها رو آدم حساب نمیکنیم! مرز بین پایینشهر و بالایشهر روهم
-
خودمون تعیین میکنیم! اونها که از قلهک پایینتر رو قبول ندارند شیکترند!
-
شهرستانیها هم بهتره برند جلو بوق بزنند! وقتی یکی از فامیلهامون شهرستان
-
زندگی میکنه و ما یهویی از دهنمون میپره فوری توضیح میدیم که طرف به
-
خاطر شغلش که مدیر فلان کارخونه است اونجا زندگی میکنه!
بشقاب و لیوانهای فرانسوی میخریم! لوسترهای ساخت چین میخریم! شکلات
-
آیدین هدیه نمیبریم چون ایرانیه کلاسش پایینه!
موقعی که اتوبوس میاد حمله میکنیم! اگه اوضاع بحرانی بشه با آرنجمون
-
میزنیم به کناریها راه رو باز میکنیم! آخه خسته هستیم باید زودتر بریم
-
خونه! وقتی کسی نباشه هم همین که میشینیم با ماژیک پشت صندلیها
-
یادگاری مینویسیم که دفعه دیگه که سوار شدیم به دوستامون هنرمون رو
-
نشون بدیم!
شب چهارشنبه سوری ترقه پرت میکنیم پشت پای زن همسایه که وقتی پرید
-
بخندیم! وقتی تیم فوتبال مورد علاقهامون توی مسابقه میبازه شیشه اتوبوس
-
واحد رو میشکنیم! سیزده بدر گند میزنیم به طبیعت! یعنی همیشه اینکارو
-
میکنیم نه فقط سیزده بدرها!
فحش خواهر و مادر میدیم! به همدیگه! به دين و مذهب! وعربها و غيره! اما
-
تا يه مشكلي پيش مياد ميگيم يا فلان امام!! و در لوسآنجلس هم بيشتر سفره
-
حضرت عباس باز ميکنيم تا توی تهران.
ما همه مادرزادی سیاستمدار به دنیا اومدیم اما استراتژی تک تکمون با
-
همدیگه و با تمام دنیا متفاوته برای همین در هیچ موردی باهم توافق نداریم
-
و بازهم به هم فحش میدیم! سه تا که ميشيم پنج نظر متفاوت داريم و هممون
-
خيال ميکنيم حق داريم.
ما به اجدادمون خیلی احترام میذاریم! مخصوصاً داریوش و اینها! وقتی سر
-
قبرشون میریم حتماً یه یادگاری هم با هرچی که دستمون باشه روی در و
-
دیواراش میکنیم!
ما امامزاده میسازیم! بعد پول میندازیم و از امامزاده می خوایم که مشکلاتمون
-
رو حل کنه!
ما روز عاشورا تاسوعا نذری میدیم! اما برای اینکه زعفرون گرونه روی پلو
-
گلرنگ میریزیم!
ما احتمالاً غیر از رامسر و کلاردشت جای دیگهای از ایران رو ندیدیم اما حتماً
-
دوبی رفتیم و فروشگاه عرض الهدایا رو دیدیم! بی برو برگرد هم یه عکسی
-
توی صحرا روی شنها گرفتیم که به همسایهها نشون بدیم!
ما رانندگیمون حرف نداره! رانندگی بدون فحش و فضیحت برامون معنی
-
نداره! چراغ راهنمایی عابرپیاده، موتورسوار های آدمخور .... فقط یک کلمه
-
از هر مورد کافیه !
ماها سینما نمیریم و عوضش عشق میکنیم قبل از اینکه فیلم روی پرده سینما
-
بره ما سی دیشو ببریم خونه!
ما - مخصوصاً لوسآنجلسی هامون- وقتی کانال تلویزیونی درست میکنیم یا
-
هیمنطوری آب دوغ خیاری میارندمون توی یه برنامهای مجری بشیم یا گزارش
-
بدیم یا خدای نکرده به عنوان کارشناس حرف بزنیم از هر سه تا کلمه ای که
-
می گیم چهار تاش انگلیسیه اونهم با هزار تا عشوه و ناز و غمزه شتری و
-
صد البته تلفظ صد درصد غلط!
ماها عاشق رقص عربی هستیم! هرچی هم سنمون میره بالاترعلاقه امون به
-
این رقص که تا ابد یادش نمیگیریم هی بیشتر و بیشتر میشه و اصرار می کنیم
-
که باید توی همه مهمونیها هنرمون رو نشون بدیم!البته دوستان خیلی اصرار
-
میکنندا وگرنه ماها همه خجالتی هستیم و رقصمون نمیاد.
به آذریها متلک ميگيم، اونارو مسخره ميکنيم و براشون جوک ميسازيم ولی
-
بهترين و مفيدترين دوستامون آذری هستن!
اما سه چیز برای ما خیلی مهمه:
یک: ما هیچ وقت اجازه نخواهیم داد که روی هیچ نقشهای خلیج فارس به
-
خلیج عربی تبدیل بشه!
دو: حواسمون هست که هرجا اسمی از فیلم کارتونی سیصد برده شد اعتراض
-
کنیم نامه بنویسیم طوماراینترنتی امضا کنیم که چرا قیافه ما ایرانیها رو اینقدر
-
وحشتناک کشیدند! آخه ما ایرانیها اونقدرا هم وحشتناک نیستیم!
سه: دولت کشورمون بايد مثل دولت سوئد و نروژ باشه. دموکرات / عشقی /
-
مهربان. با يک شرط:
ما همون آدمهايی که در بالا گفتيم بمونيم...
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد،
و پس از تنهاییت، نفرت از کسی نیابی،
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم
دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بیتردید مورد اعتمادت باشد،
و چون زندگی بدین گونه است.
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غره نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی،
نه خیلی غیرضروری، تا در لحظات سخت،
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سر پا نگه دارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی،
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند،
چون این کارِ سادهای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند،
و با کاربرد درست صبوریات برای دیگران نمونه شوی.
امیدوام اگر جوان هستی،
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی،
و اگر رسیدهای، به جوان نمایی اصرار نورزی،
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی،
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد،
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم سگی را نوازش کنی،
به پرندهای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی،
هنگامی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد،
چرا که به این طریق
احساس زیبایی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانهای هم بر خاک بفشانی،
هرچند خُرد بوده باشد،
و با روئیدنش همراه شوی،
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی،
زیرا در عمل به آن نیازمندی،
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان، اگر مرد باشی،
آرزومندم زن خوبی داشته باشی،
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی،
که اگر فردا خسته باشید، یا پسفردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید
اگر همهی اینها که گفتم
فراهم شد،
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم
خدايا
به من زيستني عطا کن، که در لحظه ي مرگ بر بي ثمري
لحظه اي که براي زيستن
گذشته است حسرت نخورم ، و مردني
عطا کن که بربيهودگيش سوگوار نباشم . براي
اينکه هر کس
آنچنان مي ميرد که زندگي مي کند. خدايا تو چگونه زيستن را
به من بياموز، چگونه مردن را خود خواهم آموخت .
خوبي كه از حد بگذرد، نادان خيال بد كند
در هیـــــاهوی مترسك ها پر ازاحساس بود
میـــــــــــــــشود حتی برای دیـــدن پروانه ها
شیشه های مات یك متــــروكه را الماس بود
دســــــــــت در دســــــــــت پرنده بال در بال
نسیم ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود
كـاش می شد حرفی از "كاش می شد"هم نبود
هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بودهر چند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد اما کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن.
| نباشد همی نیک و بد پایدار | همان به که نیکی بود یادگار | |
| دراز است دست فلک بر بدی | همه نیکویی کن اگر بخردی | |
| چو نیکی کنی، نیکی آید برت | بدی را بدی باشد اندرخورت | |
| چو نیکی نمایدت کیهانخدای | تو با هر کسی نیز، نیکی نمای | |
| مکن بد، که بینی به فرجام بد | ز بد گردد اندر جهان، نام بد | |
| به نیکی بباید تن آراستن | که نیکی نشاید ز کس خواستن | |
| وگر بد کنی، جز بدی ندروی | شبی در جهان شادمان نغنوی |
در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد
و شروع به نواختن ویلون کرد.
این مرد در عرض ۴۵
دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که
شلوغترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت
مترو هجوم آورده بودند.
سه
دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدمهایش کاست
و چند ثانیهای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.
یک
دقیقه بعد، ویلونزن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بیآنکه توقف
کند
یک اسکناس یک دلاری به درون کاسهاش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.
چند
دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار
پشت سر تکیه داد، ولی ناگهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله
از صحنه دور شد،
کسی
که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه سالهای بود که مادرش
با عجله و کشان کشان به همراه می برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلونزن
پرداخت، مادر محکمتر کشید و کودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلونزن بود، به
همراه مادر براه افتاد، این صحنه توسط چندین کودک دیگر نیز به همان ترتیب تکرار
شد و والدینشان بلا استثنا برای بردنشان به زور متوسل شدند.
در طول مدت ۴۵
دقیقهای که ویلونزن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند.
بیست نفر انعام دادند بیآنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلونزن شد.
وقتیکه ویلونزن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه
شد، نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.
هیچکس
نمیدانست که این ویلونزن همان (جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان
جهان است، و نوازندهی یکی از پیچیدهترین قطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش
سه ونیم میلیون دلار، میباشد.
جاشوا
بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از سالنهای شهر بوستون،
برنامهای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیشفروش شده بود، وقیمت متوسط هر
بلیط یکصد دلار بود.
این
یک داستان حقیقی است، نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتنپست
ترتیب داده شده بود و بخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه
و اولويتهای مردم بود.
نتیجه:
آیا ما در شرایط معمولی وساعات نامناسب، قادر به مشاهده ودرک
زیبایی هستیم؟ لحظهای برای قدردانی از آن توقف میکنیم؟ آیا نبوغ و شگردها
را در یک شرایط غیر منتظره میتوانیم شناسایی کنیم؟
یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد:
اگر ما لحظهای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان
جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون
است، گوش فرا دهیم ، چه چیزهای دیگری را داریم از دست میدهیم؟
I dreamed , I had an interview with god
خواب ديدم . در خواب با خدا گفتگويي داشتم .
God said
خدا گفت :
So you would like to interview me
پس مي خواهي با من گفتگو کني؟
I said ,If you have the time
گفتم اگر وقت داشته باشيد.
God smiled
خدا لبخند زد.
My time is eternity
وقت من ابدي است.
What questions do you have in mind for me
چه سوالاتي در ذهن داري که مي خواهي از من بپرسي؟
What surprises you most about human kind
چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي کند؟
God answered
خدا پاسخ داد:
That they get bored with child hood
اين که آنها از بودن در دوران کودکي ملول مي شوند،
They rush to grow up and then
عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد،
long to be children again
حسرت دوران کودکي را مي خورند.
That they lose their health to make money
اينکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول مي کنند ،
and then
و بعد
lose their money to restore their health
پولشان را خرج حفظ سلامتي مي کنند.
That by thinking anxiously about the future
اينکه با نگراني نسبت به آينده
They forget the present
، زمان حال را فراموش مي کنند.
such that they live in nether the present
آنچنان که ديگر نه در حال زندگي مي کنند ،
And not the future
نه در آينده
That they live as if they will never die
اين که چنان زندگي مي کنند که گويي ، نخواهند مرد.
and die as if they had never lived
وآنچنان مي ميرند که گويي هرگز نبوده اند.
God's hand took mine and
خداوند دستهاي مرا در دست گرفت
we were silent for a while
و مدتي هر دو ساکت مانديم.
And then I asked
بعد پرسيدم
As the creator of people
به عنوان خالق انسانها
What are some of life lessons you want them to learn
مي خواهيد آنها چه درسهايي از زندگي را ياد بگيرند ؟
God replied , with a smile
خداوند با لبخند پاسخ داد :
To learn they can not make any one love them
ياد بگيرند که نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود
كرد
but they can do is let themselves be loved
اما مي توان محبوب ديگران شد.
To learn that it is not good to compare themselves
to others
ياد بگيرند که خوب نيست خود را با ديگران مقايسه کنند
To learn that a rich person is not one who has the
most
ياد بگيرند که ثروتمند کسي نيست که دارايي بيشتري دارد.
but is one who needs the least
بلکه کسي است که نياز کمتري دارد.
To learn that it takes only a few seconds to open
profound wounds in persons we love
ياد بگيرند که ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق، در دل
کساني که دوستشان داريم ايجاد کنيم،
, and it takes many years to heal them
ولي سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد.
To learn to forgive by practicing for giveness
با بخشيدن بخشش ياد بگيرند.
To learn that there are persons who love them
dearly
ياد بگيرند کساني هستند که آنها را عميقا دوست دارند.
But simly do not know how to express or show
their feelings
اما بلد نيستند احساسشان را ابراز کنند يا نشان دهند.
T o learn that two people can look at the same
thing
ياد بگيرند که مي شود دو نفر به يک موضوع واحد نگاه کنند،
and see it differently
اما آن را متفاوت ببينند.
To learn that it is not always enough that they be
forgiven by others
ياد بگيرند که هميشه کافي نيست ديگران آنها را ببخشند.
The must forgive themselves
بلکه خودشان هم بايد خود را ببخشند.
And to learn that I am here
و ياد بگيرند که من اينجا هستم
ALWAYS
هميشهو خدا یکی بود
و یکی چگونه می توانست باشد؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور
اما کسی نداشت
و خدا آفریدگار بود و چگونه می توانست نیافریند
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود
و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود
و عدم گوش نداشت
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود، نمی گوییم
و حرفهایی است برای نگفتن
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند
و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای
نگفتن دارد
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت
درونش از آنها سرشار بود
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
و خدا بود و عدم
جز خدا هیچ نبود
در نبودن ، نتوانستن بود
با نبودن نتوان بودن
و خدا تنها بود
هر کسی گمشده ای دارد
و خدا گمشده ای داشت
دكتر شريعتي
عرق می ریزیم و وضعمان این است و آنها در آن سر دنیا عرق
می خورند و وضعشان آن است! نمی دانم مشکل در نوع عرق
است یا در نوع ریختن و خوردن؟

